مقالاتمقالات اجتماعی

درددل یک مادر: آزار اینترنتی دخترم، چشمانم را باز کرد

نمی‌خواستم از آن مادرهایی باشم که تلفن‌های فرزندشان را شنود می‌کنند و پیامک‌های آنها را مرتب وارسی می‌کنند. من به دخترم اعتماد داشتم و می‌دانم خودش مراقب است. می‌خواستم دخترم با این احساس بزرگ شود که زیر نظر نیست و آزاد و مستقل است. علت این بود که مادر خودم همیشه مانند پلیس مخفی، توی زندگی من بود و به همه جای آن سرک می‌کشید.
شاید به همین دلایل بود که من بیش از حد عقب رفتم و نزدیک بود از آن سوی بام، بیفتم. ماه قبل، تماسی تلفنی از سوی مدیر مدرسه‌ دخترم دریافت کردم و به من اطلاع دادند که دختر 12 ساله‌ام مدتی است که در اینستاگرامش و از سوی یک مرد ناشناس، پیام‌های جنسی و تهدیدآمیز دریافت می‌کند. ظاهرا یکی از دوستان دخترم، این خبر را به گوش مدیر رسانده بود. شنیدن این خبر مرا بهت زده کرد. همانطور در آشپزخانه ایستاده بودم، گوشی تلفن در دستم بود و نمی‌توانستم چیزی بگویم، یا حتی نفس بکشم. از خود می‌پرسیدم که چطور من از این ماجرا بی‌اطلاع بوده‌ام و احساس می‌کردم که بدترین مادر دنیا هستم.
عصر همان روز، ماموران پلیس به در خانه ما آمدند. آنها از واحد قاچاق انسان بودند و مشکوک شده بودند که مردی که به دختر من پیامک می‌زده، یک مرد پدوفیل بوده که خود را به جای یک پسر نوجوان جا زده است. آنها برای یک ساعت از دخترم بازجویی کردند. دخترم در طول این مدت، با چشمان گشاد شده به آنها می‌نگریست و وحشت‌زده بود. او به حالتی منجمد نشسته بود و اصلا تکان نمی‌خورد و نگاهش را هم، از من می دزدید. او به پلیس گفت که از آن مرد ناشناس خواسته که او را تنها بگذارد، اما آن مرد به او گفته بود که اگر همکاری نکند، به همه‌ پسرهای کلاس دخترم (به دروغ) خواهد گفت که با او رابطه‌ جنسی داشته است. دخترم با گریه می‌گفت که ترسیده و برای همین او را بلاک نکرده است.
یک هفته بعد، من تماس دومی را از سوی مدیر مدرسه دریافت کردم. او گفت که آنها متوجه شده‌اند چه کسی در اینستاگرام دخترم را آزار می‌داده است؛ آزارگران، دو تن از دختران همکلاس دخترم بودند که نام‌هایشان را نیز به من داد. مدیر گفت که یکی از دختران، با گریه اعتراف کرده که آنها یک اکانت جعلی اینستاگرام درست کرده بودند، عکس یک پسر خوش‌چهره را برای عکس پروفایل انتخاب کرده و از آن طریق، برای دخترم پیام‌های جنسی می‌فرستاده‌اند. سخنان مدیر برای من مانند بمبی بود که کنار پایم منفجر شده باشد؛ درجه قساوت قلب و بی‌رحمی عمدی که در این کار وجود داشت، چنان شدید بود که باورم نمی‌شد دو دختر 12 ساله بتوانند آن را انجام دهند.
دخترم حرف هایم را باور نکرد. او گمان می‌کرد که مدیر به من دروغ گفته است و می‌گفت: امکان ندارد که کار دوستانم باشد. مگر من چه بدی به آنها کرده بودم که بخواهند مرا به آن سختی آزار دهند؟ برای چند هفته، دخترم مرتبا در خانه راه می‌رفت و با چشمان گشاد شده، تلاش می‌کرد این واقعیت را بپذیرد. دو دختری که مسئول آزار او بودند را برای چند روز از مدرسه معلق کردند و سپس از کلاس دخترم به کلاس دیگری منتقل نمودند. دادستانی منطقه تصمیم گرفت که پرونده‌ این دو دختر را، از نظر قضایی پیگیری نکند، زیرا آنها تنها 12 سال داشتند.
اما من، کاری را کردم که هر گاه وحشت‌زده می‌شوم می‌کنم؛ شروع کردم به خواندن مطالب و مقالات و کتاب‌هایی درباره‌ آزار اینترنتی، روابط گروه‌های اجتماعی نوجوانان، و انواع تکنیک‌هایی که دختران، برای آزار همسالانشان به کار می‌گیرند؛ مانند خجالت زده کردن و یا منزوی کردن. مطالبی که خواندم، مرا برای زندگی در دنیای واقعی مسلح کردند. اما همچنین متوجه شدم که این تاکتیک‌ها، توسط بزرگسالان نیز استفاده می‌شود. آنچه متوجه نمی‌شوم این است که چرا مردم، برای نمونه از به انزوا کشاندن یک نفر، استفاده می‌کنند؟ آیا این کار باعث می‌شود درباره‌ خودشان احساس بهتری داشته باشند؟ یا احساس قدرت کنند؟ شاید پاسخ این پرسش‌ها را ندانم، اما می‌دانم که چقدر از این رفتارها متنفر هستم؛ رفتارهایی که اعتماد مرا از بسیاری از انسان‌ها سلب کردند و دخترم را تا مرز فروپاشی احساسی بردند.

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Don`t copy text!
بستن

ایران جوان را در اینستاگرام دنبال کنید.

 

  • 5
  • 0
  • 7
  • 0
  • 21
  • 0
  • 9
  • 0