صفحه اصلی / مقالات / اعتیاد، مصرف بیش از اندازه موادمخدر، و مرگ

اعتیاد، مصرف بیش از اندازه موادمخدر، و مرگ

نیلز بلاندون- ناو

وقتی برادر کوچکترم فیلیپ جیمز در شانزدهم نوامبر در تنهایی مرد، تنها 31 بهار را پشت سر گذاشته بود. نگران کننده ترین مساله در پیوند با مرگ او که بر اثر مصرف بیش از اندازه موادمخدر رخ داد، رازها و پرسش هایی هستند که در این مورد وجود دارند. اینکه چرا او این مواد را می خرید؟ چرا فروشنده و یا دلال در جنس خود مواد خطرناک دیگر ریخت؟ چرا وقتی برادرم با این مشکل دست و پنجه نرم می کرد، به من تلفن نزد؟ آیا زمانی که داشت جان می سپرد، به خانواده اش فکر می کرد؟ آیا آرزو داشت ما در کنارش باشیم، و آرامش کنیم؟ همه این پرسش ها بدون پاسخ  مانده اند.

وقتی فیلیپ مرد بسیاری از مثلا دوستانش (دوست نماها) – که برادرم به من گفته بود از آنها نفرت دارد، افرادی که با آنها از سوزن (برای تزریق موادمخدر) استفاده می کرد، واسطه های بی همه چیز و کسانی که مانند زالو خونش را می مکیدند، از او سوء استفاده می کردند، و پولش را می دزدیدند- در مراسم یادبودش شرکت کردند. من هم ناچار بودم، در قبال این سنگدلی حفظ ظاهر کنم. گرچه می دانستم اگر فیلیپ زنده بود، دلش نمی خواست این افراد در آنجا حضور داشته باشند. خوشبختانه احساس منفی من در قبال این مهمانان ناخوانده، تحت الشعاع حضور کسان دیگری قرار گرفت، که عشق و پشتیبانی شان فضا را پر کرده بود.

برادرم هوش و استعداد چشمگیری داشت. بگونه ای که کمتر کسی در خلال عمری معمولی هدف آن میزان تحسین و توجهی قرار می گیرد، که او در طول عمر کوتاهش تجربه کرد. کمااینکه پیش از رسیدن به 18 سالگی در باله ملی کانادا چنان اعجوبه ای شده بود، که دست اندرکاران به مادرم گفتند، رودولف نوریف ثانی خواهد بود. به همین سبب بهترین هنرستان ها و آموزشگاه های رقص دنیا شیفته اش بودند. از نظر ظاهری نیز از جذابیت فراوان، و در عین حال از چنان استعدادی برخوردار بود، که یک سر و گردن از همگنان خویش بالاتر محسوب می شد. بگونه ای که حتی یک دهه پس از ترک هنرستان و آموزش رقص نیز، می توانست با مهارت تمام حرکت های دشوار باله را به راحتی انجام بدهد.

چند روز پس از مرگ فیلیپ، من وهمسرم اتاقش را جمع و جور و تمیز کردیم. جوایز و دیپلم های افتخارش، بریده روزنامه هایی که در موردش مطلب منتشر کرده بودند، و عکس های دوران اوجش، کف زمین ریخته بودند. در کنار این خاطرات، سوزن ها، پیپ ها و… نیز، به چشم می خوردند. بودن این چیزها در کنار هم نشان از تلاش مردی داشت که می کوشید با چنگ انداختن به گذشته پرافتخار و امید، با حال حاضر پر از بدی ها مبارزه کند.

برای مردانی مانند برادر من مرگ به معنی بار دیگری است، که نشئه شوند. این حقیقتی تلخ می باشد، که همه معتادان از آن آگاهی دارند. حقیقتی که من نیز، با آن آشنا هستم. زیرا در گذشته بسیار پیش می آمد که خودم هم با وحشت و در حالی که قلبم چنان به شدت می زد که می خواست از قفسه سینه ام درآید، می نشستم و آماده گرفتن شماره اضطراری 911 می شدم. اما به خواست خدا در 28 سالگی پاک شدم. اگر در آن هنگام ترک اعتیاد نکرده بودم و به همان روش زندگی ادامه می دادم، قطعا در کمتر از یک سال می مردم. کمااینکه معتادان زیادی را می شناسم، که جوانمرگ شده اند. مرگ زودرس آنها ناشی از خودکشی، اقدامی خشونت آمیز، بیماری، و یا مصرف بیش از اندازه موادمخدر، بوده است. حالا برادر کوچکتر خودم هم، به خیل اینگونه جوانمرگ ها پیوسته است.

به همین سبب سال ها کوشیدم فیلیپ را قانع کنم، که عمرش ارزش آن را دارد که خود را نجات دهد. اما گوشش بدهکار نبود. ولی چند هفته پیش از مرگ، ظاهر و رفتارش تغییر کرد. کمااینکه ارسال پیامک برای من و تلفن زدن به مرا آغاز کرد. همچنین برای نخستین بار گام های لازم جهت درمان را برداشت. حتی آخرین روزی را که با هم سپری کردیم، درباره خودش حرف زد. تمام آنچه را که می خواست، این بود که زنده بماند. زیرا احساس می کرد، استحقاق یک فرصت مناسب دیگر را دارد. حتی به این فکر کرد که باله را از سر بگیرد، و روزی استاد آموزش این هنر شود. وقتی هم که بر اثر مصرف بیش از اندازه موادمخدر جان سپرد، تنها یک هفته تا زمانی فاصله داشت که قرار بود وارد مرکز ترک اعتیاد و بازپروری شود. اما در چنین فاصله ای، میلیون ها معتاد دست به همین کاری می زنند، که فیلیپ زد: یک مهمانی دیگر پیش از مراجعه برای درمان!

البته برخی از آنان از این آخرین بار جان به در می برند. اما سرنوشت شماری از آنها نیز، مانند فیلیپ می شود. به قول دوستم برخی از ما در دریای پرتلاطم زندگی شناگران قابل تری هستیم. فیلیپ تلاش می کرد، خود را روی آب نگه دارد. اما شنا کار سختی است. به همین سبب تصمیم گرفت کوتاه مدتی در ساحل زیر نور خورشید آرام باشد، و دوباره به درون دریا بپرد. این اقدام برای من قابل درک نیست.

اینک من کارهایی را که باید برای ادامه حیات انجام بدهم، می دهم. زیرا زندگی ادامه دارد. من هم دارای همسر، یک سگ و خانواده ای هستم، که به من نیاز دارند. بنابراین هر گاه که لازم باشد می خندم، گریه می کنم، و می گذارم اندوهم به راحتی خود را نشان بدهد. اما وقت زیادی برای استراحت ندارم. تا هنگامی هم که زمان مرگم فرابرسد، فیلیپ را در رویاهایم می بینم، و درست مانند زمانی که با ما بود، با هم شوخی می کنیم، می خندیم و همدردی می نماییم.


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *