صفحه اصلی / زنان / 5 راز بزرگ از زبان دایانا

5 راز بزرگ از زبان دایانا

پرینسس دایانا 25 سال قبل غم و اندوهی که تا آن زمان از اطرافیان و مردم جهان پنهان کرده بود را با جهانیان به اشتراک گذاشت. اندرو مورتون، نویسنده، هم اکنون علت و چگونگی آن را فاش کرده است.

***

دایانا به ندرت با خبرنگاران و رسانه ها مصاحبه می کرد، اما همچنان راهی برای رساندن صدایش به گوش مردم پیدا می کرد. اندرو مورتون، روزنامه نگار انگلیسی در سال 1992 زندگینامه دایانا به نام  Her True Story  Diana: را که حاوی افشاگری های شوکه کننده درباره زندگی خصوصی شاهزاده خانم محبوب و ازدواج اش با چارلز بود را منتشر کرد. پس از مرگ دایانا در سانحه رانندگی در سال 1997، مورتون منبع کتاب اش را فاش کرد. این فرد کسی نبود جز خود دایانا که افکارش را به روی نوار صوتی ضبط کرده و آن را از طریق یکی از دوستانش به نام دکتر جیمز کلتراست در اختیار مورتون قرار داده بود. حال، پس از گذشت 25 سال، کتاب ذکر شده با مقدمه ای که مورتون به آن افزوده، تجدید چاپ شده است. وی می نویسد: اگر دایانا زنده بود، احتمالا خود کتاب خاطراتش را می نوشت. متاسفانه این کار عملی نیست. آنچه در این کتاب آورده شده، نقل داستان زندگی اوست، همانگونه که خودش می خواست… هیچ کس نمی تواند او را از این حق محروم کند.

 

 

***

مورتون می نویسد: پرینسس دایانا در سال 1991 سی ساله شد. او تقریبا همه دوران بزرگسالی اش را در کانون توجه جامعه و رسانه ها سپری کرده بود. ازدواجش با پرینس چارلز در سال 1981 از زبان اسقف اعظم کانتربری <افسانه ای> توصیف شد. در ذهن مردم، پرینس و پرینسس و دو فرزندشان ویلیام و هری، نماد خاندان سلطنتی ویندزور بودند. به همین دلیل حتی تصور متشنج بودن زندگی زناشویی آنها، برای رسانه های زرد و شایعه ساز، غیرممکن بود.

من اندکی بعد، از این واقعیت تلخ باخبر شدم. آن هم در کافه ای در حومه لندن که محل رفت و آمد کارگران بود. همانطور که کارگران بشقاب های تخم مرغ و بیکن شان را خالی می کردند، هدفون را بر گوش هایم گذاشتم، ضبط صوت را روشن کردم و به صدای پرینسس دایانا  گوش دادم. دایانا در این نوارها از غم و اندوهش، خیانت، چندین اقدام به خودکشی و دو مشکلی که قبل از آن کسی درباره شان از دهان وی نشنیده بود، صحبت کرده بود: اختلال عصبی غذا خوردن bulimia nervosa  و زنی به نام کامیلا!

***

دایانا می خواست داستان زندگی اش را به گوش مردم برساند. او که اطمینان داشت مردم برخلاف خانواده سلطنتی و رسانه ها او را محکوم نمی کنند، گفت: بگذارید مردم درباره ام قضاوت کنند. او برخلاف میل شدیدش برای بیان حقیقت، می ترسید که دشمنان پرشمارش در کاخ سلطنتی برچسب بیمار روانی بر رویش بگذارند و او را به بیمارستان روانی بفرستند. این ترس و وحشت بی اساس نبود. هنگامی که مصاحبه سال 1995 دایانا با  Panorama  منتشر شد، نیکولاس سامز، وزیر وقت نیروهای مسلح و یکی از دوستان بسیار نزدیک چارلز، دایانا را مبتلا به پارانویای حاد، توصیف کرد.

دایانا آنقدر نگران دیوانه توصیف شدن بود که نامه ها و کارت پستال های کامیلا به چارلز را به عنوان مدرک ارائه کرد. جیمز کلتراست، دوست و فرد مورد اعتماد شاهزاده خانم جوان، در ماه مه 1991 اولین نوار مصاحبه از 6 نواری که از حرف های دایانا پر شده بود را ضبط کرد. این مصاحبه ها طی تابستان آن سال ادامه داشت.  

***

مورتون می گوید: دایانا به احترام ملکه، بر روی پیش نویس کتاب تعدادی اصلاحیه و تغییر را اعمال کرد. او در یکی از نوارها مدعی شده بود که وقتی ویلیام را باردار بود و خود را از پلکان قصر Sandringham پایین انداخت،‌ ملکه الیزابت اولین کسی بود که بالای سرش حاضر شد. اما در پیش نویس کتاب، نام او را با نام ملکه مادر عوض کرد.

دایانا، شش ماه قبل از منتشر شدن کتاب، در نامه ای که برای کلتراست ارسال کرد نوشت: مسلما باید خودمان را برای یک آتشفشان عظیم آماده کنیم. من آمادگی روبرو شدن با آنچه انتظارمان را می کشد را دارم. متشکرم که به من اعتماد کردی. خوشحالم که دیگر تنها نیستم….

 

نوارهای صوتی و 5 راز بزرگ فاش شده در آنها:

 

دوستداران دایانا، زنی جوان و زیبا و بدون و عیب و نقص را مقابل خود می دیدند،‌ اما دنیای مشهورترین زن جهان در پشت دیوارهای کاخ در حال فروپاشی بود. دایانا که با اختلال bulimia، گرایش به خودکشی و خشم شدید از رابطه همسرش با کامیلا پارکر باولز، دست بگریبان بود، احساسات خود را در چند نوار صوتی ابراز کرد و آنها را در اختیار مورتون گذاشت. در این نوارها، اسرار زیادی فاش شده اند،‌ اما قصد داریم در اینجا به 5 راز بزرگ و شوکه کننده از زبان دایانا بپردازیم.

 

۱-  دایانا قبل از ازدوج با چارلز، از رابطه عاشقانه چارلز و کامیلا باخبر شد.

دایانا گفت: یکی از کارکنان دفتر چارلز به من گفت که او دستبندی را برای کامیلا سفارش داده است. کامیلا امروز هم آن دستبند را بر دست دارد. بر روی آن دو حرف  F  و  G  به نشانه اسم مستعارشان فرد و گلدیس، حک شد است. یک روز به دفتر چارلز وارد شدم و پرسیدم: اوه، این بسته چیست؟ چارلز گفت: لازم نیست آن را ببینی! اما آن را باز کردم و دستبند را دیدم. گفتم: می دانم مال کیست. خیلی ناراحت شده بودم. فقط دو هفته تا ازدواج مان باقی مانده بود. پرسیدم: چرا با من صادق نیستی؟! اما چارلز جواب ام را نداد. او دختر باکره ای را پیدا کرده بود تا قربانی کند!

 

۲- دایانا بعد از اینکه چارلز او را چاق خطاب کرد به اختلال bulimia مبتلا شد.

دایانا گفت: این عارضه یک هفته بعد از نامزدی مان شروع شد. همسر آینده ام دست اش را دور کمرم حلقه کرد و گفت: اوه، در این قسمت کمی تپل هستی، اینطور نیست؟ این حرف مرا منقلب کرد. اولین باری که عمدا خودم را به استفراغ کردن وادار کردم، احساس آرامش کردم. یادم هست در هنگام اولین پرو لباس عروس،‌ دور کمرم ۲۹ اینچ بود. اما در روز عروسی دور کمرم ۲۳ و نیم اینچ بیشتر نبود. از فوریه تا جولای آنقدر لاغر شده بودم.

 

۳- دایانا وقتی ویلیام را باردار بود،‌ عمدا خود را از پله ها پایین انداخت.

دایانا گفت: نمی توانستم بخوابم یا غذا بخورم. دنیایم در حال فروپاشی بود. بارداری دشواری بود. تمام مدت بیمار بودم. نمی دانستم به چه کسی پناه ببرم. چارلز معتقد بود دارم وانمود می کنم… خودم را باخته بودم و مدام گریه می کردم. اما چارلز می گفت که دوست ندارد حرف هایم را بشنود. او می گفت: همیشه این کار را می کنی. می روم سوارکاری کنم! همین بی تفاوتی باعث شد خودم را از پله ها پرت کنم. ملکه در حالی که به شدت وحشت زده شده بود، به سراغم آمد. از ترس می لرزید. اطمینان داشتم که اتفاقی برای بچه درون شکم ام نخواهد افتاد. فقط دچار کبودی و کوفتگی شدم.

 

۴- دایانا به خودکشی فکر می کرد.

دایانا گفت: کاملا ناامید شده بودم. می دانستم که مشکل ام چیست ولی کس دیگری آن را درک نمی کرد. به استراحت و توجه احتیاج داشتم. می خواستم اطرافیانم بدانند که چه عذاب و رنجی را تحمل می کنم.

 

۵- دایانا در یک میهمانی شام، به کامیلا اعتراض کرد.

دایانا گفت: از کامیلا پرسیدم دوست داری اینجا بنشینیم. روی صندلی نشستیم. به او گفتم: کامیلا، می خواهم بدانی که همه چیز را می دانم! او گفت: نمی دانم از چه حرف می زنی! گفتم: می دانم که بین تو و چارلز چه می گذرد… گفت: تو به آرزویت رسیده ای. همه مردان جهان عاشق ات هستند. دو فرزند زیبا داری. دیگر چه می خواهی؟! گفتم: شوهرم را!

hamidreza-safipour

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *