صفحه اصلی / مقالات / هنوز زود است برای کانادا جشن بگیریم

هنوز زود است برای کانادا جشن بگیریم

bahman-azimi-gif

به قلم: استفانی وایتکلاد- براس وکیل دعاوی ساکن یلونایف

زمانی که داشتم در بین قوم خود استندینگ بوفالو داکوتا بزرگ می شدم، روز کانادا برایم مفهومی زیبا  داشت. چراکه آغاز بهترین برهه سال بود. زیرا مدارس تعطیل می شدند و من و خانواده ام بیشتر دو ماه بعد را در سفر، اردو زدن، دیدار با دوستان قدیمی، و بهتر از همه شنیدن ترانه هایی می گذراندیم که در ماه های طولانی زمستان دست اندرکاران خود را سرگرم می کردند. بنابراین برای من اول ژوئیه زمان ارتباط با هویتم، یعنی افتخار به میراث داکوتایی ام بود.

به همین سبب با اشتیاق به خاطر می آورم که روز کانادا برایم نماد چه بود. اما تجربه ام به عنوان یک بومی در این سرزمین ها سبب شده، امروز افکار متفاوتی در سرم وجود داشته باشند. به عبارت دیگر اینک دیدگاهم تغییر کرده است. زیرا به موازاتی که سنم بالاتر رفت، به تحصیلاتم ادامه دادم و محرم اسرار تجربیات خویشاوندان مسنم شدم، می توانستم احساس کنم معصومیت و ساده لوحی ام دارد به آرامی جای خود را به خشم و کینه می دهد. زیرا فهمیدن این حقیقت تاریخی که کانادا روی چه مبنایی به وجود آمد، چیزی نبود که من خواهانش باشم. بله این فهمیدن می توانست علت آن عدم کارایی را که در آینه، اطرافم و جامعه ام می دیدم، روشن کند. البته خود من هرگز به مدارس شبانه روزی نرفته ام. اما زمانی که داشتم بزرگ می شدم، تاثیرات آن را در کنار عملکردهای نژادپرستانه می دیدم. عملکردهایی که تا مدت های بسیار طولانی پس از بسته شدن این مدارس، همچنان ادامه داشت. من دارم تلاش می کنم احراز اطمینان نمایم که آن تاثیرات در درونم و در نسلم به عنوان یک والد، متوقف شوند. اما برای دیگران اینگونه نیست. زیرا متاسفانه عملکرد نژادپرستانه ادامه دارد و از نظر من با به وجود آمدن شبکه های مجازی اجتماعی شدت گرفته است.

وقتی از خاک کانادا خارج شدم، زمان آن هم فرارسید که نژادپرستی ای را که در این کشور تجربه کرده بودم، پشت سر بگذارم. در آن هنگام من در اوایل دهه بیست سالگی بودم و با یک گروه رقص برای نمایش دادن فرهنگ بومیان سسکچوان به استونی رفتم. مردمی دور گروه ما را گرفتند که این حقیقت را دوست داشتند که ما از اقوام بومی بودیم. همچنین با ما مانند اعضای خانواده های سلطنتی رفتار کردند. من هرگز در کشور خودم تا این اندازه احترام و تکریم ندیده بودم و این چیزی فراواقعیت بود.

در سال های بعدی دهه بیست سالگی ام با سمت آموزگار انگلیسی به عنوان زبان دوم، در سئول زندگی کردم. دور و برم را کره ای ها گرفته بودند که دوست داشتند با من حرف بزنند. وقتی از من می پرسیدند وضعیت زندگی بومیان در کانادا چگونه است؟، استفانی صمیمی زبان در کام می کشید و درباره آنچه که مردم بومی در دهه های سلطه استعمار، تهدید و نادیده گرفتن حقوق بشر بنیادین با آن روبرو بوده اند، دم فرو می بست. البته استفانی خشمگین می خواست واقعیت را آنچنان که بود، بگوید. یعنی بگوید کسانی که بر این باور بودند که در جایگاهی مقتدرانه از او بالاترند، چه رفتار ناشایستی با وی داشتند. اما این کار را نکرد.

وقتی به کانادا بازگشتم، دیدم در روش پیشین رفتار با بومیان تغییری حاصل نشده است. همچنین به نظر نمی رسید که نژادپرستی دارد در آینده نزدیک از کشور می رود. بنابراین تصمیم گرفتم، دست به کار شوم. زیرا آرزوی قلبی ام این بود که از هر طریقی که بتوانم، به مردم بومی کمک کنم. درس خواندن در رشته حقوق سبب شد، علاقه شدید کنونی ام یعنی مدافعه همه جانبه از آنها را کشف نمایم.

کمااینکه اینک چه از طریق شغلم به عنوان وکیل مدافع در حوزه جرم و جنایت و چه به مثابه مشاور در مورد روند توافقات حقوقی درباره مدارس شبانه روزی، افتخاری بالاتر از این نداشته ام که از من دعوت می شود به نیابت از دیگران سخن بگویم. زیرا ستم چیزی خوار و زبون کننده می باشد که از راه های بسیار زیاد اما در عین حال شبیه به هم، بر مردم بومی اثر داشته است. به همین سبب احساس می کنم اینکه می توانم به ارتقای آگاهی رسانی و تسهیل مباحث درست کمک کنم تا دیگران هم بتوانند این تاثیرها را بفهمند، مزیت محسوب می شود.

براساس تجربه من این خشم ناشی از ترسی حل نشده می باشد که سبب اعتیاد، خشونت های خانوادگی، مشکلات روانی، کارتن خوابی، فقر و درمانگی شده است. همچنین در جوامع بومی شاهد موارد بسیار شدیدی از جمله خشونت دوجانبه و قلدری بوده ام. ما باید رو راست باشیم. اینگونه رفتارها از جایی سرچشمه گرفته اند. به نظر من منشاء آنها روندهای تاریخی ستم و وابستگی اجباری در این کشور می باشد که سبب شده زبان، فرهنگ و هویت مردم بومی، تقریبا از بین برود. بنابراین دور باطل ناکارآمدی و نژادپرستی باید متوقف شود. تا زمانی که آنها چنین کاری بکنند- یعنی تا وقتی که همه به توافق برسند و این حقایق را به شکلی که باید و شاید مدنظر قرار بدهند-، من برای جشن گرفتن تردید دارم.

از گفته هایم برداشت غلط نشود. من در وادی تلخکامی زندگی نمی کنم. همچنین آرزویم این نیست که روز اول ژوئیه هیچ گونه جشنی برپا نشود. زیرا می دانم خوبی وجود دارد. همچنین کسانی هستند که بگونه ای خستگی ناپذیر برای ایجاد آن تلاش می کنند. اما می خواهم -نیاز دارم- که شاهد تلاش بیشتری باشم. البته نه به خاطر نفع شخصی خودم، بلکه برای منفعت پسر 5 ساله ام و تمامی دوستان و خویشاوندان کوچک او! پسری که تنها دلیلی است که به خاطرش موافقت کردم این مقاله را بنویسم. بله دلیلم این است که او یک مرد بومی خرسند، قوی و مفتخر بار بیاید. بدون ترس هایی که ستم و نژادپرستی بر مردمش باقی گذاشته اند. امیدوارم اگر زمانی فرا برسد که وی این نوشتار را بخواند، برای همه چیزی جهت جشن گرفتن وجود داشته باشد.

Leeza

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *