صفحه اصلی / مقالات / ما مهاجران کانادا و رازهایی که برخی در دل نگه می داریم

ما مهاجران کانادا و رازهایی که برخی در دل نگه می داریم

Razi-Clinic

پیش درآمد: آنچه در پی می آید، نوشتاری به قلم گلک بدهیتسنگ کانادایی تبتی نپالی تبار می باشد، که در نشریه مک لینز منتشر شده است.

وقتی ماجرای “برده خانواده من” در شماره ماه جاری نشریه آتلانتیک در اینترنت قرار گرفت، همانگونه که انتظار می رفت با طیف گسترده ای از واکنش ها از جمله اندوه، انزجار، خشم و شرم، روبرو شد. این نوشتار که به قلم الکس تیزون نویسنده و خبرنگار فقید و سرشناس آمریکایی فیلیپینی تبار و برنده جایزه پولیتزر به رشته تحریر درآمده، به خدمتکار خانه وی مربوط می شود. انتشار آن نیز حقایق ناراحت کننده ای در مورد ما مهاجران و به ویژه آنهایی که به جوامع سنتی دنیای کهن تعلق داریم، و دخیل بودنمان در برده داری، استخدام با قرارداد، و مسایلی از این دست را، در معرض دید قرار داد. حال اگر کانادایی ها نوشتار مورد اشاره را با همکاران و دوستان خود که با آسیا، خاورمیانه و آفریقا پیوند دارند در میان بگذارند، چنان شوکه می شوند، که انتظارش را ندارند. همچنین سبب ایجاد ناراحتی می گردند. این ناراحتی ناشی از این حقیقت است، که برای بسیاری از ما مهاجران داشتن خدمتکار در خانه واقعیتی عادی در زندگی مان بود.

البته ماجرای ادوسیا تامس پولیدو که تیزون در نوشتار خود از وی با عنوان لولا نام می برد، نمونه بسیار تندی از این دست به شمار می رود. زیرا این حقیقت باورکردنی نیست که خانواده تیزون این خانم را وادار کردند به آمریکا مهاجرت، و تا هنگام مرگ مادر نویسنده بدون دریافت دستمزد به این خانواده خدمت نماید. بااینهمه در کشورهای ما داشتن خدمتکار ساکن در خانه، برایمان امری رایج است. اما در کانادا چنین موردی اغلب تنها برای ثروتمندان امکانپذیر می باشد.

کمااینکه برخی از نخستین خاطرات خود من در نپال به خدمتکاران اغلب زنی پیوند دارد، که در برهه های گوناگون با ما زندگی، و برایمان کار می کردند. هنوز هم چهره تقریبا ده تن از آنان، و نام دو نفرشان را به خاطر دارم. ما پیش از آن که مادرم تصمیم بگیرد به همراه من و دو برادرم به کانادا مهاجرت کند، در خانه مان خدمتکاری بچه دار داشتیم. ما بچه ها با این کودک بازی می کردیم، و غذا می خوردیم. همچنین در مواقعی که مادرش داشت غذا می پخت، لباس های ما را می شست، خانه را تمیز می کرد، و سایر کارهایی را انجام می داد که یک خدمتکار می کند، ما پسرک را هدف قلدری قرار می دادیم. در آن هنگام هنوز سن او به اندازه ای نبود، که به مدرسه برود. بنابراین تا هنگامی که ما از مدرسه برگردیم، با اسباب بازی هایی که خودمان دیگر آنها را نمی خواستیم و دور انداخته بودیم، در بالکن خانه منتظرمان می ماند.

البته ما برخلاف خانواده تیزون به همه کسانی که روزگاری به عنوان خدمتکار در خانه مان کار می کردند، دستمزد می دادیم. اما در نپال نیز روندی مشابه آنچه در فیلیپین می گذرد، وجود دارد. من زمانی آن نوشتار تیزون را خواندم، که خودم داشتم در مورد مهاجران و این رابطه صمیمانه و پیچیده ای که بسیاری از ما در خانه های نوینمان با مفهومی ارزشمند داریم، فکر می کردم: یعنی ایده اغفال کننده مهاجر الگو- روایتی که هویت ما به عنوان مقاوم، دلیر، به حاشیه رانده شده، الهام بخش، بدنام شده، قدردان و… – را رنگ می کند، و به آن شکل می دهد. هویتی که با این درک ماهرانه و گاهی نه چندان ماهرانه که ما ناچاریم بگونه ای مستمر ثابت کنیم که چرا متعلق به اینجا هستیم، مورد پشتیبانی یا تاکید قرار دارد. زیرا گرچه وقتی به گذرنامه کانادایی مان دست می زنیم احساس می کنیم محکم است، اما می تواند مشروط و قراردادی باشد. حتی اگر در کانادا به دنیا آمده باشیم.

 

بنابراین منطقی به نظر می رسد که همواره تلاش می کنیم، بخش هایی از خودمان را که باور داریم ناخوشایند هستند، تمیز کنیم و استثنایی بودنمان را تا حد امکان جلا دهیم. مساله ای که در نوشتار تیزون نیز بازتاب دارد. کمااینکه در آن آمده: ما از دیدگاه همسایگان آمریکایی خود مهاجران الگو بودیم. آنها خودشان این را به ما می گفتند. زیرا پدرم مدرک حقوق داشت. مادرم داشت پزشک می شد. من و خواهر و برادرهایم در مدرسه نمره های خوب می گرفتیم، و همواره از کلمات لطفا و متشکرم استفاده می کردیم. اما هرگز در مورد لولا حرف نمی زدیم. زیرا راز ما در قلب هویتمان قرار داشت، و دست کم برای

ما بچه ها این بود که در واقع چه هستیم، ولی می خواهیم چه باشیم.

این امر در مورد ما مهاجران کانادا نیز، صدق می کند. زیرا با پنهان کردن این راز خود می توانیم، خیلی جدی تر در مباحثی مانند فقر، طبقه، نژادپرستی، عدالت، و شأن و جایگاه انسانی، مشارکت کنیم. یعنی مقولاتی که در هنگام سخن گفتن در باره مهاجران کانادا پیش می آیند. کمااینکه امکان دارد بسیاری از ما خواه پناهجو و یا مهاجری دارای مهارت، گذشته ای خوب و مناسب داشته ایم. اما زمانی که به کانادا می آییم، معمولا خود را در موضع سرکوب شدگان قرار می دهیم. زیرا ممکن است برای کانادایی های متولد داخل مساله اخلاق بخشی از عملکردهای غیرانسانی در حوزه کار باشد، که با نگرانی (البته موقتی) خرید کفش های ورزشی آغاز گردد. کفش هایی که به دست کودکان کاری تولید می شوند، که ساعات طولانی و با دستمزدی اندک کار می کنند. اما برای ما مهاجران، آن کودکان کار حضور ساده و زنده موجود در روند زندگی معمولی زادگاه هایمان هستند.  

البته مساله به همین جا ختم نمی شود. بلکه ما در همین کانادا هم، به روش خود ادامه می دهیم. مثلا همین هشت سال پیش رابی دهالا نماینده لیبرال وقت مجلس ملی از حوزه برمپتون که خود فرزند مهاجرانی از هندوستان بود، به درون مایه یک رسوایی ملی تبدیل شد. چراکه افرادی را که برای نگهداری از مادرش استخدام می کرد، خانواده او را به سوء رفتار متهم نمودند. این مددکاران اجتماعی اهل فیلیپین، بر اساس برنامه موقت کارکنان خارجی استخدام شده بودند.

بااینهمه من سخنان افرادی را می شنوم، که می کوشند برخی حقیقت ها را عادی جلوه دهند. یعنی این حقایق را که این خدمتکاران اهل کدام کشورها هستند، و حقارتی را که ناچارند به عنوان پیامدهای استعمار، سرمایه داری، سلسله مراتب سنتی، و شانس اتفاقی ما، بپذیرند. شانسی که به برخی از ما اجازه می هد رانندگانی را استخدام کنیم، که فرزندانمان را به محل تمرین تنیسشان برسانند. در حالی که بعضی دیگر از ما به این سبب پشت فرمان می نشینیم، که بتوانیم درآمدی برای هزینه زندگی فرزندانمان کسب کنیم.

ماجراهایی مانند آنچه در نوشتار موسوم به برده خانواده من آمده، نشان می دهند که شأن و جایگاه انسانی مساله ای ظریف است. اما حفظ و در عین حال کتمان آن، به اندازه شگفت آوری عمیق می باشد.

town-country-bmw3

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *