زنان

زن شکست ناپذیر

برندی لیفسو- تورنتو لایف
در یک منطقه دورافتاده روستایی در استان انتاریو به دنیا آمدم. در شش ماهگی ام پدر و مادرم از هم جدا شدند. مادرم من و دو خواهرم را با خود به سرپناه والکرتون برد. اما به زودی به حومه ادمنتون در استان آلبرتا کوچ کردیم، که به خانواده مادرم نزدیک تر باشیم. در 17 سالگی از خانواده جدا شدم و به ونکوور رفتم تا برای یک عکاس کار کنم، که آژانس مدلینگ داشت و از تعهد کاری من خوشش می آمد. برغم سختی ها و کمبودهای فراوان پیش از 19 سالگی هم دیپلم دبیرستانم را گرفته، و هم در محل کارم پیشرفت کرده بودم.
در سال 2010 دوست نزدیکم مرا به پسرخاله 40 و چند ساله اش معرفی کرد، که خیلی زود با او صمیمی شدم. پس از برهه ای توأم با فراز و نشیب با هم به شهری کوچ کردیم، که در آن کسی را نمی شناختم و هیچ همسایه ای نداشتیم. مدتی بعد دریافتم، به کوکائین معتاد شده است. تا اواخر 2011 به من بدبین، و اخلاقش تند شده بود. اما من باور داشتم به مرور که بر اوضاع تسلط پیدا کند، رفتارش هم بهتر خواهد شد. اما چنین نشد. وقتی یکی از مدل های ما به دست دوست پسرش که رفتاری مشابه با او داشت کشته شد، من از ترس به نزدیکترین سرپناه گریختم. در طول اقامت در آنجا به آرزوی دیرینه ام یعنی راه اندازی یک خط تولید لوازم آرایش فکر می کردم. نداشتن تجربه کسب و کار هم، مانع رفتن در پی آرزویم نشد. کمااینکه از طریق اینترنت مبانی طراحی تارنما را آموختم، تارنمای خود را راه انداختم، و…. نام مارک تجاری/ برندم را هم کارمافیس گذاشتم. البته هنوز هیچ محصولی نداشتم.
دلتنگی شدید برای دوست پسرم سبب شد، دوباره با او تماس بگیرم. گرچه رفتارش در ابتدا بهتر بود، اما خیلی زود معلوم شد همچنان معتاد است. شبی چنان مرا به باد کتک گرفت، که ناچار به خاله ام تلفن کردم و همسر او مرا به بیمارستان رساند. شکایتم به پلیس سبب تحقیقات و سرانجام دستگیری او شد، که فهمیدم سوء پیشینه ای هم داشته است. پس از دستگیری وی دریافتم، همه وسایل آپارتمان مان و حتی لباس ها و عکس های خودم ناپدید شده اند. او همچنین حساب بانکی مشترک مان را خالی کرده، و مرا بدون حتی یک پنی گذاشته بود. با پولی که مادرم برای پیش پرداخت به من قرض داد، توانستم در ونکوور در یک زیرزمین یک تشک (واقعا و بدون برزگنمایی) اجاره کنم. زیرا اجاره حتی یک اتاق در آپارتمانی مشترک با دیگران، برایم بسیار دور از دسترس بود.
در آن شرایط بیش از همیشه مصمم بودم، کارمافیس را راه اندازی کنم. با جستجو در گوگل توانستم، چگونگی ساخت برخی از محصولات آرایشی مانند رژلب و سایه چشم را بیاموزم. اما وقتی پای تولید عملی به میان آمد شرکت مربوطه سفارش حداقلی زیادی را شرط همکاری قرار داد، که هزینه اش بسیار بیش از توان من بود. به مسئولان شرکت تلفن زدم و قول دادم، به زودی میزان سفارش هایم زیاد خواهد شد. این قول کارگر افتاد.
سپس تصمیم گرفتم یک مهمانی نهار ترتیب بدهم، و اعلام کردم از هر فروشی یک دلار به مسایل زنان اختصاص داده خواهد شد. صفی از کمک کنندگانی تشکیل گردید، که حتی خودم را شگفت زده کرد. مثلا هتل شانگری-لا ونکوور برای مهمانی محلی رایگان در اختیارم گذاشت، ویل بلاندرفیلد خواننده در مهمانی ام برنامه اجرا کرد، و زنان بانفوذی مانند رانی (نگاس) از بازیگران مجموعه تلویزیونی واقعیت -مدار زنان خانه دار واقعی ونکوور در حالی محصولاتم را در نمایش های مربوطه در معرض دید دیگران قرار دادند، که نوشته های شامل آمارهای خشونت های خانگی برعلیه زنان را در دستان خود حمل می کردند.
وقتی اوضاع داشت روبه راه می شد دوست پسر سابقم که با سرقت اطلاعات تلفن دستی ام (بدون آگاهی من) از گزینش مارک کارمافیس خبردار شده و آن را به نام خود به ثبت رسانده بود، با فروشگاه های عرضه کننده محصولاتم تماس گرفت. آنها نیز، همه این محصولات را از قفسه های خود جمع کردند. تماسی مشابه با تولیدکننده هم، به قطع همکاری منجر شد.
این بار به تورنتو کوچ کردم، و مارک تجاری اویو را برگزیدم. اما نه آهی در بساط داشتم، و نه به سبب پیشینه مالی می توانستم کارت اعتباری یا وام بگیرم…
چکیده اینکه وقتی در 21 سالگی وارد سرپناه زنان شدم، کل دارایی ام تنها چند دلار بود. اما اینک شرکت تولید لوازم آرایش با مارک تجاری خودم میلیون ها دلار می ارزد.

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *