صفحه اصلی / مقالات / راز معامله پرسود فرزندان خردسال من

راز معامله پرسود فرزندان خردسال من

Razi-Clinic

به قلم: سیلوی روی

 

تازه به خانه ای در رجاینا اسباب کشی کرده بودیم که پسر 6 ساله ام تصمیم گرفت بساط لیموناد فروشی راه بیندازد. برای این منظور ابتدا بر آن شد، که تابلویش را آماده کند. او گفت که تصمیم دارد روی این تابلو بنویسد، یک لیوان لیموناد 10 سنت، دو لیوان یک دلار!

دانستم که آموخته هایش در سال اول مدرسه هنوز به اندازه ای نیستند، که مفهوم معامله و حراج برایش کاملا قابل درک باشد. به همین سبب با لحنی آرام برایش توضیح دادم که اگر می خواهد مشتری جلب کند، مثلا باید بهای یک لیوان لیموناد را 10 و دو لیوان آن را 15 سنت در نظر بگیرد. اما او همچنان بر رقم یک دلار تاکید داشت. وقتی تابلویش آماده شد، روی آن این عبارت به چشم می خورد: یک لیوان لیموناد 10 سنت، دوازده لیوان یک دلار!

آیا از همان ابتدا منظورش همین و حرفش تنها یک اشتباه لفظی بود؟ یا اینکه استدلال من قانع اش کرده بود؟ او هرگز در این مورد توضیحی نداد. اما میز چوبی کوچکی را که در خانه داشتیم جلوی در گذاشت، حدود ده لیوان رویش قرار دارد و کار خود را آغاز کرد. از قضا کارش حسابی گرفت. بگونه ای که گاهی ناچار می شد به خانه بیاید و چند بطری لیموناد دیگر درست کند. همچنین تمام لیوان ها مورد استفاده قرار می گرفتند و او برای شستن شان به آشپزخانه سر می زد.

روزی زنگ در خانه ما به صدا درآمد. وقتی در را گشودم، یکی از خانم های همسایه با لحنی خشمگین گفت، که فرزند من از فرزند او پول دزدیده است. زیرا پسر وی یک دلار به پسر من داده و تنها یک لیوان لیموناد خواسته بود.

دوتایی نزد پسرم رفتیم. پس از چند پرسش و پاسخ اندک اندک خیالم راحت شد. زیرا نخست سوال کردم که آیا پسر این خانم از شما لیموناد خریده؟ که جوابش مثبت بود. خوشحال شدم که اگر دزد شده، اما دروغگو نیست. در ادامه از میزان پولی که از پسر همسایه گرفته بود، پرسیدم. خیلی سریع و خونسرد تایید نمود، که یک دلار از او گرفته است. باز هم در دل خوشحال شدم، که احتمالا نظر دزدی نداشته است. زیرا در این صورت گرفتن یک دلار را حاشا می کرد. ولی کارش همچنان برایم قابل درک نبود. بنابراین باز سوال کردم: خوب، چرا برای یک لیوان لیموناد یک دلار گرفته ای؟

با معصومیت کودکانه اش پاسخ داد: چند بار از او سوال کردم که آیا می خواهد، 11 لیوان لیموناد دیگر هم بنوشد؟ اما پاسخش منفی بود. خوب من به او پیشنهاد همان 12 لیوان را دادم، ولی خودش نپذیرفت.

من و خانم همسایه خنده مان گرفت. زیرا فهمیدیم، برای او پس دادن بقیه پول مفهومی ندارد. وقتی برایش استدلال نمودم که چرا کارش درست نبوده، دست در قوطی پول هایش کرد و یک دلار را به خانم همسایه داد. البته الان یادم نیست که آن خانم پول ده سنت یک لیوان لیمونادی را که پسرش نوشیده بود، به پسر من داد یا نداد.

ده سال از آن ماجرا گذشت، و ما به یک خانه دیگر نقل مکان کرده بودیم. در یک روز یکشنبه من و شوهرم دو دخترمان را به دست برادرشان که در آن هنگام 16 سال داشت سپردیم، و به یک گردش یک روزه دونفره رفتیم. پس از رفتن ما دخترها بر آن شدند، که بساط لیمونادفروشی راه بیندازند. برادرشان همان میز کوچک را برایشان رو به راه کرد. وقتی برنامه دعای کلیسایی که در سمت دیگر خیابان در مقابل خانه مان قرار داشت به پایان رسید، عبادت کنندگان که بسیاری از آنها همسایگان و آشنایان ما بودند، تبدیل به مشتری دختران مان شدند.

بنابراین کاروبار آنها هم، مانند برادرشان رونق گرفت. البته او که تجربه ده سال پیش را همچنان به یاد داشت، به خواهرانش تذکر داده بود که بقیه پول مردم را بدهند. با این حال شامگاه که من و شوهرم به خانه برگشتیم، من از پول زیادی که دو دخترمان درآورده بودند، شگفت زده شدم. زیرا از میزان لیمونادی که در فریزرمان بود، به خوبی آگاهی داشتم. بنابراین می دانستم امکان ندارد، که از فروش آنها این اندازه پول به دست آورد.

چند روز بعد یکی از دوستانم راز این معامله هنرمندانه را برایم فاش کرد. او در حالی که می کوشید دخترهایم صدایش را نشنوند، نجواکنان گفت: روز یکشنبه یک لیوان لیموناد از دخترهایت خریدم. اما تنها یک اسکناس 10 دلاری داشتم. پس از نوشیدن لیموناد، دیدم هنوز بقیه پولم را پس نداده اند. بنابراین از آنها خواستم، این کار را بکنند. آن دو شگفت زده پرسیدند، اوه شما بقیه پولتان را می خواهید؟ دیگران همه گفتند، بقیه اش مال خودتان باشد!


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *