فرهنگ و هنرفیلم و سینما

 دیدنی های پرده نقره ای  The Lion King

 

کارگردان: جان فاورو

شیرشاه

نویسنده: جف ناتانسون

 

 

 

صداپیشگی: 

دونالد گلاور (Donald Glover) 

جیمز ارل جونز (James Earl Jones)

بیلی آیشنر (Billy Eichner) 

ست روگن (Seth Rogen) 

بیانسه (Beyonce)  

 

خلاصه داستان: 

این فیلم که بر اساس انیمیشنی معروف به همین نام ساخته شده است، درباره شیری جوان به نام سیمبا می باشد که فکر می کند باعث مرگ پدرش شده است و به همین منظور از هویتش به عنوان پادشاه آینده فرار می کند، اما…

نقد فیلم: 

بازسازی دیزنی از انیمیشن معروف The Lion King، سقوطی مرگبار به دره‌ فضاحت است. بازسازی عملا فوتورئال جان فاورو از شیرشاه که شبیه به طولانی‌ ترین و ناراضی ‌کننده‌ ترین بازسازی ‌ها است، قرار بوده که قدم بعدی در چرخه‌ زندگی دیزنی باشد. در عوض، این خیال واهی و بدون هیچ‌ گونه روح تنها کمی بیشتر از یک ملغمه‌ تکنیکی از روی حرص و طمع است؛ یک اثر خوش ‌ظاهر اما به لحاظ تکنیکی ورشکسته از سوی استودیوی فیلمسازی که در حال ضربه زدن به خودش است.
به استثنای سیندرلا در سال 2015 که با میزان جادوی کافی برای تبدیل شدن به برداشتی مناسب از یک داستان قدیمی همراه شده بود، تمام بازسازی‌ های دیزنی از انیمیشن‌های قدیمی‌ اش بسیار بی رنگ و لعاب بوده و چیز خاصی برای ارائه نداشته اند. اما شیرشاه صرفا بد نیست، فاجعه است.

علیرغم دیگر بازسازی ‌های اخیر دیزنی، فیلم شیرشاه را نمی‌توان live-Action دانست. فاورو که قبلا رویکرد تکنولوژی محور مشابهی را با بازسازی فیلم کتاب جنگل در سال 2016 در پیش گرفته بود، این اثر را به طور کلی با جلوه‌ های ویژه ساخته است تا آن را شبیه به یکی از اپیزودهای سریال سیاره‌ زمین نشان بدهد.

گاها گرافیک اثر خوب از کار درآمده، اما در مواقع دیگر، حیوانات در محدودیت سطحی بودن گیر کرده اند؛ پایکوبی ‌های انیمیشن اصلی با آهنگ  I Just Can’t Wait to be King یا اکپرسیونیسم کم‌ نظیر هاکونا ماتاتا را فراموش کنید چرا که تمام کاری که این حیوانات فراواقعی گونه می ‌توانند انجام بدهند این است که در محیط بی ‌رنگ اطراف خود بگردند و بر روی یکدیگر بیفتند.

در اکثر لحظات، این انیمیشن چنان بی ‌رنگ و لعاب و بدون اتفاق خاصی است که هویت شخصیت‌ ها را احمق جلوه می ‌دهد. شخصیت اسکار یک شخصیت منفی به سبک آثار شکسپیر بود که خشمی غیرقابل مهار و ملالتی سربسته داشت اما الان او تنها شیری است که صدای چیوتل اجیوفور را بر خود دارد. سیمبا شیر جوان خوش سر و زبانی بود که حق اصلی اش بر رهبری تحت‌ الشعاع عدم اعتماد به نفس دوران جوانی اش قرار گرفته بود، الان او تنها شیری است که صدای دونالد گلاور را بر خود دارد. تماشای رقابت آن‌ ها در مقابل پیش ‌زمینه‌ واقعی اما خسته ‌کننده باعث شده فکر کنیم که فاورو خیلی بیشتر از اینکه در تلاش باشد تا بفهمد آیا اجرای این‌گونه اثر درست است یا نه، مشغول این بوده که بفهمد می ‌تواند آن را انجام بدهد یا نه.

شیرشاه در سطح هنری به قدرت تصاویر هنرمندانه با دست کشیده شده که زمانی شگفتی را از همان ابتدایی ‌ترین آثار به داخل تار و پود انیمیشن ‌های دیزنی وارد کرده بودند خیانت می‌ کند. فیلم نمی ‌تواند با این نکته کنار بیاید که غیرواقعی بودن طراحی‌ های 2 بعدی این استودیو چگونه قدرت تصویرسازی و خلاقیت کودکان را تقویت کرد و به آن‌ ها از طریق مسیر سرگرمی نشان داد که چگونه می‌ توانند عدم باور را کنار بگذارند. جادوگری دیجیتال به مغز ما اجازه نمی ‌دهد که رویاپردازی بکند. فاورو پروسه ساخت فیلمش را با مرمت یک بنای معماری تاریخی مقایسه کرده است اما در انتهای کار، تلاش او را به سختی می ‌توان ارزشمند دانست.

شیرشاه در سطح اجرا نیز به سختی می‌ تواند مشکلات اساسی اش با ایده بزرگ درون خود را مدیریت بکند. فیلم تقریبا سکانس به سکانس بازسازی اثر اصلی در سال 1994 است به این معنی که با بهترین و هیجان ‌انگیزترین سکانسش آغاز می ‌شود. چرخه‌ زندگی همچنان بی ‌نظیر است و منظره‌ ای که به تصویر می‌ کشد نشانگر چیزی است که آقای فاورو در نظر خود داشته است. فیلم بهترین لحظات خود را زمانی سپری می‌ کند که نماهای واید شات می‌ گیرد، جایی که تقریبا می ‌توانید تظاهر کنید واقعی است. و پس از آن حیوانات شروع به صحبت می‌ کنند. در ابتدا به نظر می ‌رسد که شیرها قابلیت تله ‌پاتی دارند و دوبله آن ‌ها به حدی بد است که آرزو می ‌کنید ای کاش واقعا تله ‌پاتی می‌ کردند. شخصیت‌ های دوست‌ داشتنی را راحت‌ تر می ‌توان باور کرد چرا که بامزگی آن‌ ها اجازه سطح بیشتری از بامزگی انسانی را می‌ دهد، اما صداپیشگی‌ های اثر توانایی حمل آن بار احساسی را ندارند که انیمیشن‌ با دست کشیده شده داشت.

تفاوتی که بین بزرگی شخصیت بیانسه و صدای عملا غیرقابل تشخیص او وجود دارد نشان از وجود فیلمی است که حتی مهم‌ ترین شخصیت‌ های خود را نیز تا حد بسیار زیادی کوچک کرده است. نالا چیزی جز یک یادآور برای شخصیتی که می ‌شناختیم نیست و این حتی درباره‌ شخصیت رافیکی نیز صادق است، کسی که تا انتها به کناری رانده شده است تا اینکه یک صحنه‌ بزرگ برای خودنمایی در اختیارش قرار بگیرد. در انتها هم رافیکی تنها این احساس را تشدید می ‌کند که رویکردی فوتورئال باعث خواهد شد که شما پیش ‌فرض‌ هایتان از اثر را زیر سوال ببرید. 

شیرشاه از ما می‌ خواهد که حس کنیم می‌توانیم غیرممکن را باور کنیم در حالی که در همان حال سعی دارد ما را قانع کند این کار ضروری نیست و نتیجه‌ چنان بد و ناراضی‌ کننده است که به کل فراموش خواهیم کرد داستان زمانی چه حس خوبی داشت.

رتبه بندی: این فیلم 110 دقیقه ای در آمریکا PG رده بندی شده، و بنابراین تماشای آن در کانادا برای کودکان خردسال به همراه والدین شان آزاد می باشد. 

 

برچسب ها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *