صفحه اصلی / مقالات / خدمت در ارتش کانادا: رویایی که به کابوس تبدیل شد

خدمت در ارتش کانادا: رویایی که به کابوس تبدیل شد

 

آنچه در پی می آید چکیده ای از گفته های دایان دوآیرون خطاب به سارا بوئسولد خبرنگار شتلین می باشد، که در این نشریه به صورت نقل قول مستقیم منتشر شده است.

از وقتی کودکی خردسال بودم، دوست داشتم به ارتش بپیوندم. این علاقه از آن رو در من ایجاد شد که هر گاه به دیدن پدربزرگ و مادربزرگم می رفتیم، عکس های پدربزرگ در لباس نظامی در دوران جنگ جهانی دوم زینت بخش دیوارهای خانه شان بود. دایی ام نیز، در زمان جنگ در خط مقدم این نبرد حضور داشت. بعدا برادرم و پسردایی هایم هم، به ارتش پیوستند. بنابراین می دانستم که خانواده ما مدت های مدید در خدمت نظام بوده اند. خدمتی که سبب مباهات و افتخارم محسوب می شد. به همین سبب در اواخر دهه 1980 در نوجوانی به نیروهای ذخیره دریایی سازمان داوطلبان کاتیماویک پیوستم، که در آن هنگام شاخه نظامی هم داشت. در آنجا همجنسگرا بودنم را آشکار کردم و به خانواده ام هم گفتم. پس از پایان دوران دبیرستان تصمیم گرفتم، وارد ارتش شوم. برایم مهمانی خداحافظی ترتیب داده شد، همه تشویقم کردند، و گفتند به من افتخار می کنند.

دوره آموزشی را با موفقیت پشت سرگذاشتم و در جوخه خودمان شاگرد دوم شدم. تصمیم داشتم به نیروهای حافظ صلح بپیوندم. وقتی محل خدمت که سازمان خدمات جنگلداری کانادا در شربرن استان نوااسکوشیا بود به من ابلاغ شد، یکی از گروهبان های آموزشی گفت: مراقب باش چه کسانی را برای دوستی برمی گزینی و سرت را پایین بینداز.

من که ساده لوحی 20 ساله بودم، گفتم ای بابا اوضاع نمی تواند آنقدرها هم بد باشد. اما به خدا قسم زمانی که اتوبوس به آنجا رسید، گفتم این بد است. در آن هنگام تازه پنج زن به سبب تمایلات همجنسگرایانه از ارتش اخراج شده بودند. بنابراین من توصیه آن گروهبان را به کار بستم. همچنین تقریبا بلافاصله احساس اینکه در ارتش مدارج ترقی را به سرعت طی خواهم کرد و به جایگاهی والا خواهم رسید، جای خود را به احساس زندانی بودن داد. زیرا لباس نظامی می پوشیدم و هر شب به اتاق خواب بسیار کوچکی می رفتم، که در واقع سلول زندانم شده بود. چراکه از رفتن به مهمانی ها و وقت گذرانی در اتاق تلویزیون خودداری می کردم. پس از چند ماه که در آنجا بودم، با دختری آشنا شدم که خیلی از او خوشم می آمد. اما می دانستم که هرگز چیزی نمی تواند بین ما اتفاق بیفتد. یک بار که دو نفری در ساحل قدم می زدیم، دستم را دراز کردم که دستش را بگیرم. ولی او چنان دستش را پس کشید، که گویی من مبتلا به بیماری هستم. سپس گفت: نمی دانم، شاید شما مأمور مخفی و یا پلیس هستی.

هرگز به ذهنم خطور نکرده بود که از آنجاکه خود را از همه کنار می کشیدم، آنها فکر کنند من پلیس هستم. کوتاه مدتی بعد برای مصاحبه به واحد ویژه بازجویی احضار شدم، که مسئول امور همه اعضای همجنسگرای ارتش بود. آنها پس از چند سوال کوتاه، پرسیدند آیا من همجنسگرا هستم؟ به دروغ پاسخ منفی دادم. گفتند: فلانی و فلانی چطور؟ اگر (راستش را) بگویی، دیگر از شما سوأل و جواب نمی کنیم. اما در غیر این صورت باز هم می پرسیم.

 

 

 

آنها به آزار و اذیتم ادامه دادند. نمی توانم بگویم چند بار سین جیمم کردند. اما شمار این موارد خیلی زیاد بود. به همین سبب همواره در ترس به سر می بردم. کمااینکه دست کم یک بار که برای دیدن دوستی به شهر رفتم، تعقیبم کردند. به من هشدار داده شده بود، که هرگز به میکده همجنسگرایان هالیفکس نروم. زیرا در این صورت آنها هم به آنجا می آیند و انسان را زیرنظر می گیرند. در آن دو سال سخت آنقدر وزن کم کردم، که دوبار مجبور شدم لباس فرمم را تنگ نمایم. سرانجام زیر فشارها دچار اختلال فشار روانی پساآسیبی شدم. باز هم مرا به دژبانی احضار کردند و از من سوأل های مکرر پرسیدند. پس از مدتی فرمانده شیفتم به آنها گفت، آیا سندی دال بر همجنسگرا بودن من دارند؟ آنها در اسناد و کاغذهایی که جلویشان بود جستجویی کردند و پاسخ منفی دادند. او هم گفت: پس …. راحتش بگذارید.

آن آخرین باری بود که آنها از من بازجویی کردند. چند روز بعد دچار بحران روانی و از خدمت در ارتش منفصل شدم. در حالی که همه بر این تصور بودند، که به انتخاب خودم از خدمت نظام کنار کشیده ام. از آن هنگام به این سو با شرم از انفصال خدمت و بار (سنگین) اختلال فشار روانی پساآسیبی زندگی کرده ام. یعنی تمام دوران زندگی بزرگسالی ام با اضطراب، افسردگی و افکار در پیوند با خودکشی همراه بوده است. اما تلاش کرده ام هر جور که هست، به زندگی ادامه بدهم. بنابراین 30 سال آزگار با این بار بر دوش زندگی کردم که نمی توانستم به کسی بگویم کشورم مرا نخواست.

اینک 52 سال دارم. سال ها کوشیدم افرادی را بیابم که آنچه بر من گذشته، بر آنها هم گذشته باشد. سرانجام شبکه موسوم به ما خواستار پوزش هستیم را، پیدا کردم. گروهی که در تلاش بوده کاری کنند که دولت برای خطاکاری های تاریخی که ارتش کانادا بر علیه همه افراد با تمایل جنسی متفاوت مرتکب شده، پوزش بخواهد. زیرا ارتش در وطن خودمان، با ما مانند اسرای جنگی رفتار نمود. در حالی که داشتیم، در همین ارتش خدمت می کردیم.


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *